گر عارف حق بيني چشم از همه بر هم زن-شعری از فروغی بسطامی
گر عارف حق بيني چشم از همه بر هم زن
چون دل به يکي دادي، آتش به دو عالم زن
هم بانگ اناالحق را بر دار معظم زن
هم نکتهي وحدت را با شاهد يکتاگو
هم دست تمنا را بر گيسوي پر خم زن
هم چشم تماشا را بر روي نکو بگشا
هم بادهي بيغش را با سادهي بي غم زن
هم جلوهي ساقي را در جام بلورين بين
حرف از لب جان بخشش با عيسي مريم زن
ذکر از رخ رخشانش با موسي عمران گو
رطل مي صافي را با صوفي محرم زن
حال دل خونين را با عاشق صادق گو
چون مطرب مستاني ني با دل خرم زن
چون ساقي رنداني، مي با لب خندان خور
چون جام به چنگ آري با ياد لب جم زن
چون آب بقا داري بر خاک سکندر ريز
چون مي به قدح کردي بر چشمهي زمزم زن
چون گرد حرم گشتي با خانه خدا بنشين
اسباب ريا برچين، کمتر ز دعا دم زن
در پاي قدح بنشين زيبا صنمي بگزين
ور پنجه زني روزي، در پنجه رستم زن
گر تکيه دهي وقتي، بر تخت سليمان ده
ور زخمي از او خوردي صد طعنه به مرهم زن
گر دردي از او بردي صد خنده به درمان کن
يا کوس سعادت را بر عرش مکرم زن
يا پاي شقاوت را بر تارک شيطان نه
يا برق گناهت را بر خرمن آدم زن
يا کحل ثوابت را در چشم ملائک کش
يا مالک دوزخ شو، درهاي جهنم زن
يا خازن جنت شو، گلهاي بهشتي چين
يا ساز عروسي کن، يا حلقهي ماتم زن
يا بندهي عقبا شو، يا خواجهي دنيا شو
دم درکش از اين معني، يعني که نفس کم زن
زاهد سخن تقوي بسيار مگو با ما
انگشت قبولت را بر ديدهي پر نم زن
گر دامن پاکت را آلوده به خون خواهد
هم اشک پياپي ريز هم آه دمادم زن
گر هم دمي او را پيوسته طمع داري
نه رشته به گوهر کش نه سکه به درهم زن
سلطاني اگر خواهي درويش مجرد شو
نه تاج به تارک نه، نه دست به خاتم زن
چون خاتم کارت را بر دست اجل دادند
يا مرهم زخمي کن يا ضربت محکم زن
تا چند فروغي را مجروح توان ديدن